حكيم زجاجى
616
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بود چون سگ و گرگ مردارخوار * گرفتست اسلام را سخت خوار سر گوسپندان نبرد ز جهل * گرفتست اين كار اسلام سهل نفاقى است او را به دل در نهفت * از آن گشت با درد و اندوه جفت گشادند بر پاى بند قباى * برهنه شدند آن دو فرخندهراى 270 برهنه نمودند پهلو و پشت * بر آن هر دو بد زخمهاى درشت شناسى تو اين هر دو را گفت مير * شناسم كه بودند پيشم اسير كشيدند گردن ز فرمان من * شكستند بيهوده پيمان من زدم چوب من هر يكى را هزار * غلام مناند اين دو ناهوشيار به دو گفت قاضى كه جرمش چه بود * به پيش سران باز بايد نمود 275 چنين گفت افشين كه اى كامكار * چنان بود رسم اندرآن روزگار كه هركس كه دادى به سلطان خراج * به دل درنماندى كسى را لجاج اگر گبر ، اگر مرد ترسا بدى * وگر خود جهود مطرا بدى برفتند اين هر دو بىعقلوراى * به بيرون نهادند از شرع پاى كنشت جهودان آن بوموبر * بكندند و كردند زيروزبر 280 به دو گفت قاضى كه تومار تو * نبريدهاند از سر كار تو ميان مسلمانى و كافرى * همين سنتى هست اگر بنگرى چگونه نبريدهاى اير خويش * همان كافرى بر در دير خويش قضيب تو را سر نبريدهاى * تو از راه اسلام گرديدهاى اگر نيستى گبر آتشپرست * چرا دور كردى از آن كار دست 285 چنين گفت افشين كه بودم جوان * كه در دل بد اين آب ايمان روان نيارستم آن آلت خود بريد * بر مهتران پردهء خود دريد ز چل سال بد عمر من بيشتر * بترسيدم از ضربت نيشتر بريدن نيارستم اندام خويش * نينداختم بر زمين نام خويش به دو گفت قاضى كه اى شيرمرد * به گرد سخنهاى بىبن مگرد 290 تو اندر جهان رزمها كردهاى * به رزم اندرون زخمها خوردهاى از آنت به دل درنيامد هراس * بدين مايه گشتى چو گاو خراس كه از تو ببريد يكپاره پوست * به دشمن مگو و بپوشان ز دوست